جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

پیامت ای امام استقلال آزادی نقش جااااااااان ما

ای کاش می شد تا همیشه از یک لذت دیرین لذت برد، درست همون طور که می شه تا همیشه از یک درد دیرین درد کشید، ای کاش هنوز میشد قبل از هر کاری بپرم این جا و بلاگم رو به روز کنم، ای کاش هنوز حوصله خودم رو داشتم، ای کاش زندگی فقط یه کم کمتر کوفتی بود.

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

چند می خری؟

پنجشنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۹

تبعیض؟!

- پسرم تک فرزنده؛
- چه خوب پس فقط همین یکی رو داری!
- آره، همین یه پسره و چهارتا خواهرش.

چهارشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۹

روز، روز ما و سال، سال ما و دوره، دوره ما و عصر، عصر ما نیست، فقط عمر، عمر ماست.

چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹

هشیلک

سوال خیلی کلیشه ایه : " اگر یک بار دیگه متولد بشی باز هم ... میشی؟" جواب هم مثبت یا منفی کلیشه ایه . سوژه سوال هم اصولا کلیشه است، یک فرد موفق یا یه بدبخت بیچاره. پاسخ اولی با غرور مثبته و پاسخ دومی با سرافکندگی منفی. چند شب پیش مستند مقصودلو "احمد محمود نویسنده انسان گرا" رو می دیدم. محمود کلیشه ها رو سرم خراب کرد. گفت این طور که ظاهرا پیداست دیگه نباید نویسنده بشم، یک شغل آبرومند با یک درآمد مناسب...

شنبه ۱۰ اکتبر ۲۰۰۹

خونه خاله از کدوم وره؟

به اون کوچه می گفتیم "کوچه خاله"؛ آخه خونه ما نزدیک خاله بود. البته بیشتر از یه کوچه. چندتا کوچه و چندتا خیابون فاصله داشت. ولی باز هم نزدیک بود و اسم همه مسیر "کوچه خاله". از اون سالهایی که از مدرسه می امدم و یه زنگ یواش می زدم تا بهانه ای باشه که کسی خونه نبود و مجبور شدم برم خونه خاله خیلی گذشته؛ از اون سالهایی که تمام راه رو می دویدم تا زودتر از همه برسم به خونه خاله خیلی گذشته. حالا ما یک سر شهریم و خاله یه سر دیگه. "کوچه خاله" ای هم در کار نیست. حالا دیگه نه من حوصله خونه خاله رو دارم و نه خونه خاله حوصله من رو. امروز بعد از سالها گذرم به کوچه خاله افتاد، نه خاله بود و نه "کوچه خاله"؛ فقط غروب بود.

دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

این نبود

اوایل یک بار با دم و یک بار با بازدم به خودم نهیب می زدم که قرار نبود این جور بشه، کم کم شد ساعتی یک مرتبه و بعد هم روزی دو بار، الان یادم نیست آخرین بار کی به خودم گفتم قرارمون این نبود، می ترسم روزی بیاد که بگم چه خوب!

دوشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۹

8 ساله بود این زن

می لرزی وقتی میشنوی در زندانهای وطن به هم وطنات ت جاوز میشه، وقتی می شنوی وکیلی که احتمالا بارها در زندگی کاریش علیه ت جاوز خروشیده به کارآموزش ت جاوز می کنه، و یا پولانسکی بزرگ!! با همه دغدغه های به ظاهر انسانی فیلم هاش متجاوز به عنفه... ولی این بار قضیه فرق داره، مساله تجاوز معلم به دانش آموز 8 ساله است، مساله نابودی ابدی حس اعتماد در یک بچه است. مساله تعلیم و تعلم فساده. مساله تغییر شغل انبیا ست. اگر نمی تونستی روز اول مهر رو تصور کنی که مانتو و شلوار نوش رو پوشیده و مثل یک بچه رفته مدرسه و اگر نمی تونستی تصورش رو کنی وقتی که برگشته و با هیجان یک بچه از خوب بودن آقاشون گفته، این بار هم فقط می لررزیدی ولی نمی شه، همه اینا رو داری می بینی. داری می بینی وقتی که از مدرسه اومده و رفته توی اتاقش و گریه کرده و اومده بیرون و گفته من دیگه مدرسه نمی رم . می دونی که اینبار مثل یک بچه نبوده. لرزیدن فایده نداره، گریه هم نکن که دیگه حالم از اشکات به هم می خوره، برو بمیر.

چهارشنبه ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹

همیشه از روز اول مهر بیزار بودم، به بهانه ای از روز دوم می رفتم مدرسه، اون شور و حال بی دلیلش بدتر حالم رو می گرفت. ولی امسال، با همه وجود دوست داشتم اول مهر یه فرقی با 31 شهریور داشته باشه.

شنبه ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۹

چه حسرتی هست در توالی برادر و زبان آتش